دردهای یک رنجیده

خرید بک لینک
خستهام.. نه از نداتن یک فرزند... از علم جدید، از پزشکی مدرن، همان پزشکی که مرا به این جا رساند، کیست کوچک چهار میلی متری تبدیل شده است به کیست چهارده سانتی و تازه یادشان آمده خطرناک است، نکند حادثه ساز شود، دردهای کم و زیاد چسبیدهاند به جانم و زندگی من و عزیزانم را درگیر کرده و تازه یادشان آمده که تشرها و بدخلقیهایشان را به من بزنند...

تمام این سالها خدا پشت من بوده و اینترنت که نکند فلان درد افتاده به جانم و دکتر بررسی کرده و گفته بله... هفت هشت سال است درگیر دکترها و منشیهایی هستم که درد را نمیفهمند و مدام نامهربانیهایشان را حواله من میکنند.

نه آدم حسابمان میکنند نه حتی سگ و گربه که دادشان برای حمایت از حیوانات بلند است ولی بیمار را بانک میبینند که جیبهای طمعشان را پر کنند... دلگیرم. از تمام اشتباهات پزشکی و معذرت خواهی های اجباری و «به من چه» های مداوم... از «کی بود کی بود من نبودم» های کسانی که خود را درس خوانده و فرهیخته میدانند ولی هنوز نفهمیدهاند مریض پشت درب اتاق مطبشان درد دارد، چشمش بعد از خدا به دست آنهاست که وسیله شفایشان شده...

قلبم آکنده از نفرت است از پزشکان به ظاهر عالی بدون قلب، بدون رحم، بدون ذرهای احساس، همانها که عدالت را میان جیب بیمار دنبال میکنند و زرنگی بعضی آدمهای مثل خودشان...

دکتر والیانی، دکتر ملکی، دکتر مطیعی و دکتر فرید عزیزم، میان موسسه شما انسانیت را پیدا کردم که به بیمار با تمسخر نگاه نمیکنید، بیمار را وسیله پول سازی خویش نمیکنید و هر چه نکنید به درددلهای یک زن رنجور پر درد گوش میدهید. خانم معظمی عزیز بابت تمام همدردهایتان تشکر و احترام. امیدوارم تمام سال های پزشکی و طبابتتان همین گونه متواضع و مهربان و عزیز باقی بمانید...

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 20:43

صفحه بندی