اما حالا میدانم سخت ترین روزها روزهایی هستند که حالت خوب نیست، روحت زخمی است. خودت هزارتا چاله داری تو زندگیت ولی باید با فرزندت درست حرف بزنی، درست رفتار کنی، بتوانی به غمهایت مسلط باشی و لبخند بزنی. خودت را کنترل کنی و خلاصه و مفیدش، درست تربیت کنی نوردیده ات را...
حالا میفهمم چرا محیا نمیتواند مرتب بنویسد. مادر بودن انقدر وقت میخواهد که نمی توانی بیشتر از ان باشی. حالا حساب کنید همسر بودن و مسئولیت خانه و توقع فامیل و مهمتر خوب بودن حالت.
همه اینها انقدر برنامه ریزی میخواهد که نمی توانی دیگر بیشتر فکر کنی و راه بروی.
معصومانه من از دست رفته است. من دیگر همان هدی همیشگی نیستم. من یک زنم که تواناییهایش بیشتر شده ولی گاهی کم میآورد همه چیز را.
بیشتر از همه از خانم خراسانی عزیز متشکرم که این روزها همدردی و کنار من بودنش توانایی هایم را افزایش داده و به قولی جای ماهی دادن، ماهیگیری یادم میدهد. که نه تنها معصومه که بتوانم هر فرزندی را تربیت کنم.
و بیشتر از همه از خدای خودم متشکرم که همیشه مسیرهای رشد را جلوی راهم جوری میگذراد که بعدها که به پشت سر مینگرم. شادی وجودم را فرامیگیرد.
فصل انتظار...ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 13