معصومانه ۴

خرید بک لینک
حالا یک هفته از آمدن معصومه میگذرد، هر روز صبح که ساعت را نگاه میکنم لبخندی روی لبم مینشیند و پر شیطنت میپیچم دورش که هوس نکند زودتر از ساعت مقرر از خواب بیدار شود. او هم مایوسم نمی کند، دستهایش را توی خواب تکان میدهد و وقتی از حضورم مطمئن میشود دوباره به خواب میرود.

از امدن معصومه ۷ روز میگذرد و من هر صبح یک مهمان کوچک مهمانی سفره صبحانه ام است که غذا خوردن را از یادم میبرد. گاهی بهانه میگیرد و خودش را لوس میکند و گاهی با وقار تا آخر صبحانه مینشیند و لقمهها را میخورد و سرشارم میکند از لذت.

حالا از حضور معصومهام ۷ روز میگذرد و صدای کارتون توی خانه ما هر صبح میپیچد و موقع شعر خواندن بچه ها، صدای دست کودکانهای از خانهمان بلند میشود.

۷ روز از امدن معصومه میگذرد و مهمان نهار خانه ما یک دختر لوس است که قبل از نهار باید حسابی نازش را کشید که نهار بخورد. گاهی هم مادرش را کلافه میکند و مستاصل. بعدترش یک بدخلقی، و دختری که توی آغوش مادر نهارش را لقمه لقمه میخورد.

۷ روز از امدن معصومه میگذرد و من هنوز دلم برای قبل از این روزها گاهی تنگ میشود اما با یک شیرین زبانی دخترکم یادم میرود قبلترها چگونه میزیستم.

این روزها تمام خانواده صحبت از معصومه ماست. از اینکه چگونه مادرش رهایش کرده. از ترس هایش، لز مظلونیتش، از احتمالات بیرحمانه، از احساسات همه اعضای خانواده، از ذوق و غم و غصه و لبخند و بغض هایی که هر کدام مثل تیری توی قلب همه مان فرو میرود.

معصومه من دو سال و نیمه است... مادرش به بهانه ای که نمیدانم چیست توی پارک رهایش کرده است. دخترک معصومی که صورتش پر از نشاط زندگی و شوق و محبوبیت بی نهایت.

مادر معصومه اگر صدایم را میشنویی اگر اینجا را یک روز خواندی بدان که من بی صبرانه مشتاقم که بازگردی... دخترت بیش از من به تو نیازمند است. مطمئنم این درد عظیم که گاهی میشنیند توی چشمهای دختر دوسال و نیمه ات با حضور تو تمام میشود. برگرد... خواهش می کنم...

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: معصومانه, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:14

صفحه بندی