گوش بدهم و راه بروم و خود گمشده ام را پیدا کنم. بعدش مهربان برسد از راه و با همان نگاه مهربان، دستم را بگیرد توی دستش و اشکهایم را نگاه کند بگوید: «خوبی دخترکم؟»
من لبخند بزنم اما کوتاه و بعدترش همه سعی اش را بکند که حالم خوب شود. بیاییم خانه و من تا نیمه شب پای نوشتن باشم و بعدش تا صبح بخوابم. فردا صبحش بلند شوم و خود گمشده ام نشسته باشد کنارم...
وبلاگ دلتنگم کلمه . خود گمشده ام رفته است و من هراسانم، خودم نیستم، یک دختر کوچک بغض کرده ام که مدام حسرت میکشد و آه...
وبلاگ دلتنگم کلمه ، دلتنگ خود گمشدهام، این روزها خودم نیستم...
فصل انتظار...ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 5