روابط تا حدود زیادی کم شده است و طبیعتا حرفها هم به گوشم نمی رسند و من آرام تر هستم.
معصومه حالش خوب است، اضطرابهایش کم شده اند. البته بجز روزهایی که توی خیابان یکهو میگوید: این باباست.
یا میگوید: باباجون اینجاست.
و من و مهربان غمزده نگاه هم میکنیم. هیچ کداممان را بدون ان یکی نمیخواهد و طبیعتا همیشه در حال بهانه جویی است. هنوز هم مدام خوابهایی میبیند که ما نمیدانیم چیست و ادامه اش گریه و بدخلقی تا شب است.
اسپند روی آتش بودن من این روزها خیلی به چشم می آید و خانه پر خنده و هیاهو ناگهان بهم میریزد و بعدش دیگر همه چیز مثل سابق نمیشود. هنوز گیجم. گاهی نگاه میکنم و میگویم: هر کسی را یهر کاری ساختند، من یکی را برای مادری نساخته اند.
مهربان میگوید: به خودت فرصت بده. قرار نیست یک شبه بهترین مادر دنیا بشوی.
ولی من گاهی واقعا مستاصل میشوم. نمی دانم کارم درست است یا غلط. مدام بین همه چیز گیر کرده ام.
عملا فرمان مغز مرا در دست دارد، وقتی میخندد همه چیز عالیست. روحیه ام قویی است، میتوانم دنیا را عوض کنم. امان از وقتی که غم میدود توی چشمهایش و کلافگی توی نگاهش مشهود است. دلم کز میکند گوشه اتاقش و در را به روی دنیا میبندد.
فصل انتظار...
ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 6