انگار میداند که دنبال بهانه ام که نروم و بگویم اصلا خودت نگذاشتی که پشت سر هم و تند تند کارها را پیش میبرد.
دکتر میگوید آی یو آی... می گوید ذخیره تخمدانیت کم شده.... نه مشکل هورمونی داری نه مشکل فیزیکی... همه چیز عالیست. ولی عمل ذخیره تخمدانیت را کم کرده.
می گوید مهربان هم حالش خوب است. همه چیز عالیست و خوب.
من اما شک نداشتم انگار به این حرفها. می گوید با این ذخیره تخمدانی نهایتا دو سال دیگر بتوانی مادر یک وروجک دیگر بشوی و من دلم هری می ریزد پایین که معصومه من هزار تا خواهر و برادر میخواهد. توی دو سال نهایتا یک و نصفی خواهر بیاورم. مگر اینکه خدا یک شش قلو بیندازد توی دامن من و مهربان که بس بدهد. سه تا دختر سه تا پسر. نه نه معدلاتم بهم میریزد دو دختر و چهار پسر. برادرها باید مراقب خواهرهایشان باشند. معصومه میشود مامنشان. میشود خواهر بزرگتری که گاهی توی بغلش گریه می کنند و گاهی همراهش می خندند.
انقدر غرق خیال شدم که یادم رفت چه می گفتم. به احساساتم گفتم نه و تصمیمم را گرفتم. هر چند یک عمر فرار کرده بودم از این مرحله. حالا قویی به سمتش میروم.
گفتم با این اوضاع به قول محیا دلم می خواهد چند فرشته برفی داشته باشم. چند قندیل بامزه تپل مپل که توی دلم وقتی قند آب میکنند برایشان آنها هم آب شوند و بتوانم جای شش قلو ۸ سال پنج بچه سالم و قویی باردار شوم و هر کدامشان را خوب مزه مزه کنم و سیر بشوم از شیرینی ها و تلخی ها و ترشی هایشان. گفت میشود و این خوب است.
آرام شدم. انگار خدا دوباره یک چیزی پاشید توی دلم. یک کور سوی امیدی توی دلم گفت اگر خدا بخواهد اصلا همین ماه گلابی درونت یک دانه برداشته و حسابی کاشته توی خاکش. حاصلخیز و عاشق رشدش میدهد. نی نی که کنارم خوابیده هم از این رویاپردازی میخندد... من هم می خندم. توی دلم هزار تا معصومه بالا پایین می پرند و ورجه وورجه می کنند.
امید به من برنگشته. روشنی یک جای قلبم خانه کرده که من نمی دانم از کجاست. ولی خدایی که گله هایم را جای خلق به او برده ام حتما می داند.
فصل انتظار...
ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 4