من و نازدانهام

خرید بک لینک
یادتان می آید گفتم دلم این ماه قرص و دوا و دکتر نمیخواهد؟

گفتم کاش بگذارند من و تخمکهایم بدون هیچ حرف و حدیثی، تنها و فقط در کنار هم هر شب آرام بگیریم؟ من برایشان هزار هزار قصه ناب بیغصه بگویم و آنها ناز کنان گوش بدهند و من دلم بلرزد از عشقشان؟

خدا دعایم را مستجاب کرد... خدا صدای دل آشفته ام را شنید... این ماه هیچ دارویی تجویز نشد... رفت تا سیکل بعد... من و فولیکول و تخمک کوچولوی نازم را با هم تنها گذاشتند... حالا من هر لحظه از این نعمت سرشار دلم میلرزد و هر لحظه خدا را شکر میگویم...

قرصهای دوست نداشتنی من (شما بخوانید رفیقهای بی کلک و یاری دهندگان بیمنت) تمام شدند و جایشان را به هیچ قرص دیگری ندادهاند. بجز آمپول با یک عالمه هورمونهای مادرانه که قرار است به سمت نازدانهام سرازیر شوند و کمی قلقلکش بدهند تا توی خودش فرو نرود. تا شکوفا شود و انقدر گوشه عزلت نگزیند. شبیه یک پروانه که پیله پاره میکند، فولیکولش را پاره کند و به خودش کش و قوسی بدهد و از دیدن نور آفتای چشمهایش را تنگ کند و شیطنت وار بخندد...

خدا را به خاطر هر لحظه شکر میگویم...

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 7:26

صفحه بندی