ذهن آگاهی

خرید بک لینک
مشاور همیشه میگفت: قدم اول ذهن وبلاگ آگاهی کلمه ه... وقتی حالت شروع می کنه به عوض شدن، وقتی حس می کنی یهو داره یه اتفاقی میوفته... فکر و احساس و خاطرات و امیالت رو بنویس. روشون مکث کن.

امشب وقتی عشق خاله اومد توی خونه و خونه ساعت ۲ نصف شب بهم ریخت به خاطرش یهو یه چیزی نشست توی گلوم، قلبم یه جوری مچاله شد و ساکت شد. مغزم آروم به دلم گفت: هدی جان الان چه حسی داری؟ دلم گفت: غم دارم. گفت: چرا؟ دلم گفت: میبینی چقدر همه دوستش دارن؟ بهر حال نوه شونه. پاره تنشونه. از گوشت و پوست استخونشونه. نه مثل معصومه. هر چی هم بشه هیچ کس نمیگه پاره دلم. میگن بچه است گناه داره...

مغزم گفت: ولی معصومه رو هم دوست دارن.

دلم گفت: آره. مثل همه بچه های دنیا. ولی همه راحت سرش داد میزنن، دعواش می کنن ولی هیچ کس نوه واقعی شو نمی رنجونه. ببین الان ساعت دو نصف شب دارن توپ بازی می کنن؟ توپ می خوره تو زمین ولی هیچ کس داد نمی زنه مردم خوابیدن توپ بازی نکن. یا وقتی میره سراغ گلدونها همه می خندن. هیچ کس داد نمیزنه دعوا نمی کنه.

مغزم نگران شد: این همه فکر برات خوب نیست هدی جان.

دلم گریه کرد: هیچ وقت نمی فهمی لذت داشتن بچه رو... کاش معصومه بچه خودم بود. کاش بند بند وجودش از گوشت و پوست و استخون خودم بود. کاش نمیدید این روزا رو. کاش اصلا نمی یومد پیشم. کاش هیچ وقت جور نمیشد شرایط گرفتن بچه. کاش هنوز گله می کردی از خدا که چرا؟ ولی نصیب معصومه این مادر ضعیف نمیشد.

مغزم ساکت بود. دلم ادامه داد: کاش میشد طعم بارداری رو بچشم و بچه ام بره. معصومه بشه همه جونم. کاش برم توی یه سیاره دیگه من بمونم و بچه ام و مهربان. کاش بشه نبینم دیگه این دردارو. کاش هیچ وقت طعم مادر شدن رو نچشم. نکنه معصومه یروز همین حس من رو داشته باشه؟ نکنه فکر کنه من بچه مو بیشتر از اون دوست دارم؟ نکنه یروز حس کنه! نکنه یروز حسرت بکشه. نکنه یروز آه بکشه؟ خدایا با تمام وجود فریاد میزنم بسه! عذاب دلم بشه. بذار بیام پیشت. بذار تموم شه این غم و درد. می دونم خودم این عذاب رو خواستم. ولی بذار مادر معصومه بیاد دنبالش. بذار مهربان دل بکنه از عشقم. بعد منو ببر. مثلا دو هفته دیگه. تحمل میکنم این درد رو. دو هفته هم سر این شش ماهه. دیگه بسه. دردم هزار هزار تا شده. خدایا خودت بهم بریز هر چی مقدمات بچه دار شدنه. می خوام تا همیشه معصومه دخترم بمونه. همه بگن مامانِ معصومه. خدایا واسه قلبم بس نیست؟ این همه درد بس نیست؟

من غر میزنم و تو ساکتی. من گله می کنم و تو آرومی. فقط لبخند. یهو دلم آروم میشه. دل لجباز بی منطقم یهو آروممیشه. دلی که به هیچ صراطی مستقیم نیست یهو انگار آدم میشه. نمیشه یسر بیای پیشم؟ نمیشه خودت دلمو بگیری دستت و آرومش کنی؟ من دیگه بلد نیستم. من کم آوردم. من دیگه نیستم. خودت و خودت...

پ.ن: به خاطر شرایط روحی خیلی بدم روانپزشک تشخیص افسردگی داد. اونم رو به بالا.

روانشناسم معتقده که من حالم خوبه و این همه غم به خاطر شرایط زندگیمه و آروم آروم با ذهن وبلاگ آگاهی کلمه و قبول احساساتم، زندگیم آروم میشه.

من این وسط حیرون موندم. پر از غصه، و یکهو شادی. پر از شادی و خنده و یکهو اشک و آه. واقعیت سالهاست از اسم دپریشن فراریم.هیچ وقت به کسی اجازه ندادم درباره روحیه ام حرف بزنه و قویی بودم. اما حالا همه چیز زمین تا آسمون فرق کرده. معصومه همه چیز رو تغییر داده. قبلا نگران دل خودم و دل مهربان بودم حالا دل معصومه اضافه شده. من یه مادر پر عیب و نقصم. من شاید به دید خیلی ها اصلا مادر نباشم و خودم رو انداخته باشم توی یک مهلکه... اما دل معصومه بنده با دل من و حس اضطراب رو توی دلش حس می کنم روزهایی که جلوی غمم رو نمی تونم بگیرم. این من لعنتی انقدر کم آورده که دلش می خواد همه چیز بشه مثل روز اول. همه اش می ترسه. همه اش مضطربه. حرفای اطبا بی دلیل نیست. ترس اومده توی جونم. غم بیشتر. و خشم همیشگی شده انگار.

چقدر حرف زدم امشب. دلمردگی آدابی داره که دارم به الفباش آشنا میشم و این بدترین اتفاق دنیاس.

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:53

صفحه بندی