فصل انتظار

متن مرتبط با «معصومانه» در سایت فصل انتظار نوشته شده است

معصومانه ۸

  • نیلوبلاگ

    یکی از مسائلی که ما با معصومه خیلی درگیرش هستیم، ترس!!! معصومه تقریبا از همه چیز می ترسه و ما بهش حق میدیم. اول اینکه این بچه رها شده توی پارک و من با این سنم اگر تو جایی گم بشم، استرس تا چند روز رهام...

    ادامه مطلب
  • معصومانه ۹

  • نیلوبلاگ

    اوضاع ما خوب است. در واقع بد نیست. روابط تا حدود زیادی کم شده است و طبیعتا حرفها هم به گوشم نمی رسند و من آرام تر هستم. معصومه حالش خوب است، اضطرابهایش کم شده اند. البته بجز روزهایی که توی خیابان یکهو...

    ادامه مطلب
  • معصومانه ۱۰

  • نیلوبلاگ

    ارام خوابیده است روبرویم. صورت معصوم اش قلبم را میفشارد.سرنوشت دخترک قلبم را بدرد میآورد. جایی در قلبم آشفته است. حس رضایت و ترس لانه کرده توی قلبم.لبخندهایش قلبم را ذوب میکند. گریههایش کلافهام میکند. شیطنتهایش گاه میخنداندم گاه عصبیام میکند.در نهایت معیاری به نام علاقه نگرانیهایم را هزار برابر کرده است.دخترک برای قلبم بیم و امید را، به سوغات آورده است.با وجود دخترک، من قویترین مادر ضعیف دنیا هستم.Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • معصومانه ۱۱

  • نیلوبلاگ

    یک حسی امشب توی دلم قل خورد، یک حسرت چندین ساله امشب دوباره سرباز کرد.بعد از چندین ماه دوباره یاد تمام تلخی ها افتادم. چقدر آمدن معصومه زندگیم را عوض کرده که امشب انهم بعد از دیدن ماجرای یک بارداری و زایمان تازه یادم آمد چه هستم! مامان گفتن معصومه انگار دردهایی از من درمان کرده بود که خودم هم نمی دانستم اما حیف و صد حیف که قدردان وجودش نیستم انجور که باید. ...

    ادامه مطلب
  • معصومانه ۴

  • نیلوبلاگ

    حالا یک هفته از آمدن معصومه میگذرد، هر روز صبح که ساعت را نگاه میکنم لبخندی روی لبم مینشیند و پر شیطنت میپیچم دورش که هوس نکند زودتر از ساعت مقرر از خواب بیدار شود. او هم مایوسم نمی کند، دستهایش را توی خواب تکان میدهد و وقتی از حضورم مطمئن میشود دوباره به خواب میرود.از امدن معصومه ۷ روز میگذرد و من هر صبح یک مهمان کوچک مهمانی سفره صبحانه ام است که غذا خوردن را از یادم میبرد. گاهی بهانه می...

    ادامه مطلب
  • معصومانه ۲

  • نیلوبلاگ

    شریک قشنگ ترین لحظات زندگیم باشید. فردا میرویم معصومه جانم را ببینیم.نمی دانم چند ساله هستی، چه شکلی و چه قد و قواره ای... ولی هدی برای در آغوش کشیدنت همه تن خواهد شد. برای بوییدنت لحظه شماری میکند. جان دلم، معصومه عزیزم، جانکم. تا فردا هزار بار پر میکشم از شوق... خدایا شکرت ...

    ادامه مطلب
  • معصومانه ۳

  • نیلوبلاگ

    بعد از عکس رنگی، راهی بهزیستی شدند. اداره پذیرش! قرار بود معصومه را ببینند. با این که حال هدی چندان خوب نبود اما تا آنجا را راه رفت. می خواست پف و قرمزی چشمهایش انجا پیدا نباشد.خانم کرمی و باقری از دیدن هر دو لبخند زدند. خانم کرمی خوش و بشی با هدی کرد و نشستند. قرار شد بروند و دختری به اسم معصومه را ببینند. خانم کرمی پرونده معصومه را نشان خانم باقری داد و گفت: به خاطر این مورد بهتره بعدا تصمیم بگیرن.و ریز خندید. به نظر هدی خنده قشنگی بود. دلنشین و از سر شیطنت.گفتند بروید شیرخوارگاه نرجس، خانم سل...

    ادامه مطلب