کار دادگاه که تمام شد تا شیرخوارگاه را پر کشید. کمی کار اداری داشتند و بعد دوباره رفتند شیرخوارگاه تا معصومه را تحویل بگیرند، دوباره همان سیکل صبح تکرار شد. این بار معصومه میلی برای رفتن به آغوش هدی نداشت. مربیان شیرخوارگاه موفق شدند معصومه را دست هدی بدهند. اما رفتارهای هدی کاملا مشخص بود که گیج و نابلد است. بالاخره معصومه تحویلشان شد.
وارد خانه که شدند هدی خود را زنی یافت که به ناگاه ازادی اش از او سلب شده. اگر در حالت عادی بعد از عکس رنگی به خانه باز میگشت مطمئنا کلی ناز می کرد و مهدی کلی نازش را می کشید. تا شب می خوابید و مهدی در آغوشش می گرفت و به خودش حق میداد که کلی گلهگی کند و یا دردهایش را تعریف کند. کمی بخوابد و بعد پتو پیچ برود و فیلم تماشا کند میان تصدق های مهدی. مدام خواهش خوراکی کند و مهدی همیشه مهربانش، سریع اجابت کند. اما حضور معصومه همه چیز را چرخانده بود. حالا خودش نقش مهدی را متقبل شده بود. تا همیشه باید ناز می کشید و به سرعت مستاصل شد. حضور فرزندان همسایه کمی فضای دلهره آور را التیام بخشید. همه چیز با حضور گرم مهدی و کودکان رنگ و بوی تازه ای گرفت. هرچند معصومه از آغوش هدی تکان نمی خورد لیکن صورت در هم رفته و مغمومش کم کم از هم باز شد و جایش را به لبخندهای بیشتر و بیشتر داد. اما همچنان اضطراب وجود معصومه را فراگرفته بود. هدی گیج بود، انگار خواب میدید. اصلا خدا خدا می کرد خواب باشد. چیزی در وجودش مانع از درک حقیقت می شد. کارهایی که به سرعت انجام گرفته بود او را از آمادگی روحی که همیشه برای انجام امورش در نظر گرفته بود بازداشته بود. رویاپردازی های او و مهدی در حد دیدار معصومه رفته بود نه بیشتر و حالا حضور معصومه ای که او هم شبیه هدی ترسیده و مغموم بود او را گیج کرده بود. لباسهایش را به هر ترفندی با کمی جابجایی معصومه عوض کرد. قدم بعدی وزن گیری بچه برای خرید پوشک بود. یادشان رفته بود از مربی سایز پوشک را بپرسند. با بازی بچه ها معصومه را هم وزن کردند. بچه ها که رفتند خانه خودشان، مهدی قرار شد برود دنبال پوشک. معصومه گفته بود دستشویی یا در واقع تنها جواب مثبت به سوالات بی سر و ته هدی را مثبت داده بود. توی دستشویی بعد از شستن معصومه، پوشک معصومه که عوض شد، نهار را سه نفره و با وجود حسی تازه خوردند. هدی کمی مادرانه سعی کرد کم غذا بخورد و شاید بعد از آغوشی که همیشه برای کودکان باز می بود این اولین حرکت مادرانه و نه از روی استیصالش بود. نهار را که خوردند هدی ناشیانه به معصومه گفت: مامان میشینی پیش بابایی، من برم دستشویی؟
جواب معصومه گریه بود. و استیصال دوباره هدی. اما بالاخره راهش را پیدا کرد. با کمک مهدی بازی ترتیب دادند و معصومه که سرگرم بازی شد هدی به دستشویی رفت. بیرون که آمد چشمهای معصومه سمتش دوان شد. چند دقیقه ای که هدی از حضور معصومه ناپیدی شده بود چندین بار مضطرب از مهدی پرسیده بود: مامان کجا رفت؟
و این اولین مکالمه مفهوم از طرف او بود. ارامش معصومه به هدی اجازه داد وضو بگیرد و نماز بخواند. کمی خانه را مرتب کند. و بعدش پدر و دختر را راضی کند کمی بخوابند. اینگونه شاید قوای تحلیل رفته اش کمی باز میگشت. معصومه سریع قبول کرد بخوابد. هدی دستش را دراز کرد و او را دعوت کرد روی دستش به خواب برود. معصومه روی بازوی هدی جاخوش کرد. اما هدی خوابش نمی برد. هضم اضافه شدن یک عضو جدید برای خانواده برایش سخت بود. خستگی امروز مضاف بر این بود و ترس اینکه خوابش ببرد و اتفاقی برای دخترک بیوفتد همه و همه خواب را مهمان چشمان خسته هدی نمی کرد. اما همین که مجبور نباشد حرفی بزند یا کاری کند نعمت بزرگی بود. چشمهایش را بست و به تمام عضلات بدنش استراحت داد. سرش درد می کرد. هنوز گیج بود. آن روز هماهنگی های لازم برای بیرون رفتن و خرید پوشاک و وسائل لازم برای معصومه با یک دوست انجام شد. معصومه به سرعت با بچه ها و خانمها خو میگرفت اما مردها هنوز خطر قرمزش بودند. علاقه اعضای خانواده مهدی به معصومه باعث شده بود هدی هم شاد باشد هم غمگین. حس پشیمانی نشسته بود پشت ذهن و قلبش و اجازه هر وفق شدنی را از هدی می گرفت. پایان روز سخت هدی یک شب سختتر بود، معصومه شب ناآرامی داشت. مرتب گریه می کرد و بهانه میگرفت. سرفه هایش هم مازاد برعلت، خواب را از چشمان هدی گرفته بود.
صبح روز بعد همه چیز عادی تر شروع شد.
ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب: معصومانه,
نویسنده:
بازدید: 3