
من عاشقت شدم دست خودم نبود...عاشق شدم. همان لحظه که به تو فکر کردم. همان لحظه که تصور در آغوش گرفتنت ذهنم را پر کرد. لبخند را روی لبانم آورد. و از فکر تنها بودن این مدتت اشک را به چشمانم مهمان کرد. تو میآیی و برخلاف دلخواه من، مال من نمیشویی. چند صباحی می آیی و آغوش خالی من را پر میکنی. محبت مادرانهام را از آن خود میکنی و عاشقم میکنی. بعد یک روز وقتی مادرت بیاید، به سوی آینده قدم برمیداری. تمام ارزوی من این است هر چقدر هم کم پیشم باشی بتوانم دانهای از عشق توی ذهن و قلبت بکارم که ثمرهاش را آنجایی...
ادامه مطلب