
عاشقانه های من و پسرم امروز یه پسرک قشنگ رو دیدم. توی اتوبوس بیسکویت می فروخت. نگاهش کردم و ازش دوتا بیسکویت خریدم. فکر کردم چه خوب میشد اگر این پسرک پسر من بود. وقتایی که باباش خونه نبود و من غصه دار میشدم میومد میزد رو شونه من و می گفت: من هستم مامان نگران هیچی نباش.گاهی مردونه با من میومد خرید و یه کیسه رو بزور بلند می کرد و برای من می آورد.فکر کنم این عاشقانه ها برای من بس باشه. آخ که چقدر دلم یه پسر می خواست که هر وقت دلتنگ شدم نگاهش کنم و غصه هام یادم بره. مرد من، عشق من، هر وقت اومدی قدمت...
ادامه مطلب