میان آغوش خدا ۲

خرید بک لینک
فردایش صبح از خواب بلند شدم، صدای بهم خوردن ظرفها نشان میداد مادر زودتر بیدار شده، بیرون آمدم و صورت تکیدهاش تا عمق جانم را سوزاند. سلام کردم. رفتم توی حمام. بغض کردم. دوش را باز کردم. قول دادم قویی باشم. ولی دل گرفته مهربان و مادر شعله قلبم را میگداخت. یادآوری اینکه ممکن است تنها امروز زن باشم و از فردا تنها شبیه یک زن باشم جانم را به درد میآورد. فکر کردم من بدون تخمدان چه شکلی میشوم. جایشان سوخت. دلم برایشان تنگ میشد. دست گذاشتم رویشان و گفتم شاید بشود پیوند تخمدان داد، فکر مسخرهای بود. به خودم دهن کجی کردم. جنین اهدایی هم میشد. اصلا اگر من دیگر زن نباشم مهربان دلش میخواهد من همسرش بمانم؟ چقدر طول میکشد که بزرگترین نقصم را به رخم بکشد؟ خانوادهاش چه میکنند؟ شب قبلش دیدار تک تکشان رفته بودم و با کلی دعای خوب بدرقهام کرده بودند. واقعا میشود همسر مهربانشان باشم و زن نباشم و طاقت بیاورند. از خدا خواستم صبرش را بدهد. صبر هر آنچه پیش رو دارم. خواستم شرمنده دل مهربانم نشوم. از نبود مهربان جانم لرزید. قلبم بهانه گیر شد. صبحانه را بزور خوردم و راهی بیمارستان شدیم. بروکراسی اداری جان میخواست همان که من نداشتم. مسافتی کوتاه را چنان دردناک و بی جان طی کردم که بعدها وقتی فهمیدم چقدر کوتاه است تعجب کردم که چقدر طولش دادم آن روز. خداحافظی کردم از مهربان و راهی طبقات شدم. اجازه ورود به مردها داده نمیشود میان این بیمارستان تخصصی. نشستیم توی اتاق پذیرش. جانم تحلیل رفته بود از تصور فردا و بعدترش. پرستار مهربان آمده بود تا رگ بگیرد و آنژیوکت بگذارد اما رگهای من از غصه همشان توی خودشان رفته بودند پشت عضلات دستم پناه گرفته بودند. انگار آنها هم دلتنگ تخمدانها و رحمم میشدند. رفته بودند که نگذارند این سه عزیز بدون خداحافظی بروند.
مادر از پرستار مهلت خواسته بود. مهلت نهار خوردن که جان بگیرم. از ترس روی تخت دراز کشیدم و کمی خوابم برد. نهار را خوردم که دوباره پرستار قشنگ و باحوصله پیدایش شد. رزیدنتهای دکتر هم مرتب شرح حال میگرفتند و مدام انترنهای پرستاری و ... شرح حال میگرفتند. پرستار دل گرفتهام را که دید اشکهایش حلقه زدند. گفت چشمهایش میسوزند. رفت و دوباره برگشت. حتما دلش برای تخمدانها و رحم بیچاره ام سوخته بود. آنژیوکت نصب شد و با دست کبود راهی اتاق بستری شدم. تخت شماره ۱۴. به اصرار مادر تخت را عوض کردند. می گفت این تخت منظره بهتری دارد. راست میگفت. پنجره داشت و روبرویش هتل آسمان بود و کلی درخت. دخترکی که روی تخت روبرویی بود سریع سوال پرسید و میان جوابهایم که بغض کردم و اشک ریختم او هم گریه کرد. راست میگویند رفیق روزهای سخت دوست داشتنی تر میشود. فاطمه سادات هنوز توی ذهنم با همان صورت معصوم نقش بسته است. مهربان مرتب زنگ میزد و حاضر نبود برود خانه. نگران دل من بود. عاشقانه میگفت و تلاش میکرد حال و هوای را عوض کند. ملاقان آن روز برقرار بود. ساعت ملاقات که شد مهربان آمد کنارم. حضور مادر و مهربان به یک دنیا میارزید. کنارشان حالم بهتر بود. دو قلب تپنده و عاشق. جای بابا خالی بود. ملاقات تمام شد و همه چیز رنگ و بوی جدیتری گرفت. خیلی نگذشت که هم اتاقی تازهای به جمعمان اضافه شد. نرگس که آمد، یک عالمه هیاهو همراهش آمد. یک بغل سرزندگی. بدون همراه آمده بود و قویی. من اما... مرتب حرف میزدیم که من یادم برود غم دارم. سرم را گرم کرده بودند که مهربان زنگ زد و گفت برایم کمی خوراکی خریده. مادر رفت و وقتی برگشت دیدن دست گل مریم و رز میان دستش جانم را ربود. مهربان گل خریده بود. برای زنی که هنوز نتوانسته پدرش کند. برای زنی که شاید هرگز نمیتوانست پدرش کند. برای زنی که شاید از فردا دیگر زن نبود. گذاشتمشان روبرویم. چقدر دلم میخواست کسی را صدا کنم نوحه بخواند و من اشک بریزم. بزنم توی سر و صورتم و بگویم من لایق این محبتها نیستم. مادر اشکهایم را دید. هم اتاقی ها هم دیدند. حالا هیچ کسی نبود که نداند هدی دلش اندازه یک ارزن شده از دلتنگی. آخ کاش میشد قبلش بروم پابوس امام رضا....
هوا که تاریک میشد انگار هوای دل من هم تاریک میشد. هم اتاقی جدید تر هم اضافه شده بود. حالا چهار دختر بودیم که هر کدام یک قصه داشت. قصههایکان غصه داشت ولی سعی کردیم شب خوبی کنار هم بسازیم. پر از شور و خنده که کوتاهتر شود ولی مگر ساعت جلو می رفت. رفت و آمد پرستارها زیادتر میشد و قرصهای جورواجور هم بیشتر. شش تا قرص هر جفت به فاصله ۱۰ دقیقه. روغن کرچک برای تمیز کردن دستگاه گوارش. شستشوی رودهها. سرمهای پشت سر هم. خلاصه که تا صبح حسابی پذیرایی شدیم.

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 17:55

صفحه بندی