توی خانه و تنهایی یک دختر لوس و خمیده میشوم که برای لحظه های حساس سریالها و فیلمها میگریم و گاهی شبیه پیرزنها غر میزنم و گاهی شبیه کودکان بهانه میگیرم... تنهایی هایم را بر خلاف تصور دوست دارم. راستش گاهی خودم هم حس میکنم خودم را نمیشناسم.
دختری که توی جمع خندههایش گوش همه را پر میکند و حرفهای تند و پر هیجانش آدم را منفعل میکند. میان تنهایی خودش کسی دیگری است. توی خیابان بین مردم شخصی دیگر و من گاهی میمانم هدی واقعی کدام است...
قرص های ال-دی تمام شده اند.
این ماه باید انتظار اول سیکل را بکشم، بعدترش داروهای جدید و کسب تجربه پزشکان روی این بدن رنجور.
تمام تلاشهایم دارد دود می شود و هوا می رود. دوباره وزن اضافه کرده ام و تا حد مرگ میخورم. گاهی پر خوری هیچ لذتی ندارد ولی از سر کلافگی است و من این را با تمام وجود حس میکنم.
فصل انتظار...ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 10