یکهو یاد لحظه خداحافظی من و مهربان میافتم. یاد لحظههای توی اتاق عمل. یاد روزهایی که مادرم صبورانه کنارم بود. مهربانانه و با تمام عشق. میان این ۲۰ و اندی سال انگار کم داشتهام این روزها را. انگار قلکم را پر کردهاند. از هر چه بخواهی پر کردهاند. از صبر، از عشق، از غم، از امید، از اشک، از همه چیزهایی که مدتها گمشان کرده بودم. بیشتر از همه از خدا...
ولی گاهی بیگانه میشوم. بیگانه با تمام محتویات قلکم. هربار قرصهای لعنتی ال-دی را میبلعم، یک بغض ناجور توی گلویم فشرده میشود. کاش کسی امیدوارم نکرده بود توی آن ماه، کاش مثل هرماه شروع سیکل جدید عادی بود. عادی تر از طلوع آفتاب.
کاش معجزه را باور نمیکردم.
کاش تو را باور نمیکردم.
کاش امید را باور نمیکردم.
کاش نور را کسی توی دلم روشن نگه نمیداشت. کاش...
خمودگی این روزهایم ادامه لجبازی با زندگی است؟ دیگر نمیدانم...
فصل انتظار...ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 12