یک روز نچندان خوش

خرید بک لینک
سعی میکنم روزهایی را که غم توی دلم قلمبه شده نیایم اینجا... یا اگر آمدم و چیزی نوشتم ثبت موقتش کنم تا بعدها بازبینی کنم بعد روی وبلاگ بگذارم. برای همین فاصله نوشتنهایم انقدر طولانی میشود.

این ماه هم هیچ نشد. این ماه هم چشم من به دستان خدا بود ولی انگار چشمهایم را درست ندوخته بودم. از حال بعد از دیدن لکه های قرمز ناامید کننده فهمیدم این ماه هم درست نخواستهام... اشتباه فهمیدهام.

وقتی دکتر گفت فقط یک تخمک خوب داری، آندومترت ضخامتش پایین است، به خدا گفتم من از اول هم چشم امیدم فقط به خود تو بوده است. من هنوز هم آدمیانی که خودشان هزار هزار درد دارند را به مرهم بودن باور ندارم. هنوز هم نمی توانم باور کنم آنها می توانند مرا درمان کنند و این فقط از عهده تو بر می آید. بعدش رفتم زیارت. به هر کدام از نورها رسیدم گفتم من عاجزم... شما پیش خدا عز و جاه دارید، شفاعتم کنید. بعدترش خودم را زورکی چسباندم به ضریح امام حسین و مادرش را قسم دادم که شفاعتم را بکند. گفتم امشب شب جمعه است و همه نزد شما جمع هستند و از همه شان یاری طلبیدم. اما روز بعدش دیدن لکه های خون جانم را به لبم رساند. زبانی گفتم خدایا شکرت اما دلم آشوب بود. توکلی نبود خوشنودی قلبی نبود، فقط ظاهر سازی بود و لجبازی عمیقی که شیطان کمکم کرد تا عمیقترش کنم.

تا حالا که حالاست هر وقت میتوانم میگویم دلگیرم. خدایا غمگینم. خدایا من که فقط از تو خواستم.

حالا دیشب نمیدانم یکهو چه شد، البته شاید هم بدانم. شب شهادت امام هادی بود و من دلم میخواست باز لجبازی کنم و عمیقترش کنم. اما انگار امام هادی نخواست. کور سوی نوری توی قلبم مانده بود نمیدانم چرا! میان این همه سیاهی روح توی این یک هفته چگونه این نور دوام آورده بود نمیدانم. ارام دستم را گرفت و فشرد. مثل بچه ها پا کوبید دلم. بهانه گرفت. گریه کرد ولی نور مهربان نگاهش کرد. نوازشش کرد. بوسیدش. دلم ناراضی بود ولی خوابش برد. میان آغوش نور. اما هنوز لج دارد. گاهی پایش را میکوبد و بهانه میگیرد و بنا را به گریه میگذارد، اما نور همچنان صبوری میکند.

دلگیرم. این را از چهرهام نخواهید فهمید، از حرفها و خندههایم هم، از بیخیالی و توجیههایم هم، نشان به ان نشان که مهربان هم نمیداند توی این دل لعنتی چه میگذرد، انگار دلم می خواخد تنهایی لج کنم تا زود پشیمان نشوم. کسی نمیداند ولی گاهی که عبوس یک گوشه ماتم میبرد بقیه میپرسند چه شده، لبخند میزنم و میگویم خسته ام و کسی نمیداند لج کردهام کسی نمیداند چون خندههایم هنوز هست اما من هنوز دلگیر و کلافه مدام میگویم چرا؟ اشتباهم کجا بوده؟ این همه التماس کجا رفت؟ و نور مدام سعی میکند با حرفهایش آرامم کند. این بار زور دلم چربیده انگار، چرا؟ نمی دانم...

فقط میدانم غمگین است دلم، انگار هر چه امیدت بیشتر باشد بیشتر سرخورده میشویی...

این بار مثل همیشه با بار قبل فرق دارد و اما هیچ رشدی تویش نیست. افول کردهام و برگشتهام به دوران جهالتم. همان موقعها که روز اول سیکلم زمان و زمین را به هم میدوختم و نق میزدم و احمقانه لج میکردم. انگار چشم خوردهام...

آری چشم شور زمانه چشمم زده است. خواسته تمام انرژیم را بگیرد و جایش یک مشت ناامیدی بدهد به من. من هم با لبخند از ناامیدی استقبال کردهام و بلعیدهامش.

هنوز صبر میخواهم از خدا...

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 7:26

صفحه بندی