دوست

خرید بک لینک
چه مزه خوبی دارد...

وقتی کسی که فکر میکنی نادیدهات میگیرد، یا وجودت برایش بیارزش است یک ان با یک حرف طوری شوکهات میکند که ....

بگذارید این طور بگویم...

بعد از کلی اصرار از جانب مهربان تصمیم گرفتم یک کلاس هنری بروم. رشته ای که به تازگی به آن علاقه مند شده بودم ولی همچنان دودل بودم که بروم یا نه...

بعد از کلی حرف و بحث و صبر و امروز و فردا، شروع کردم به تحقیق درباره آموزشگاههای نزدیک و دور...

اما در کمال ناباوری و به طور خیلی اتفاقی و سریع ثبت نام کردم. انگار کسی دست مرا گرفت و نشاند روبروی خانم قاسمی و بیعانه و ثبت نام و تمام...

توی مطب دکتر بودم که تماس گرفتند فردا تشریف بیاورید کلاس. وارد کلاس که شدم سه نفر از همدوره ای ها حضور داشتند. با وضعیت روحی که داشتم تمام مدت فکر کردم که یک روز بعد از اتمام دوره با کدامشان صمیمی شده ام؟ اصلا با کسی دوست خواهم شد؟ اسمها را به خاطر سپردم اما فکر کردم مرضیه میلی به برقراری ارتباط با من ندارد. پریسا و فاطمه سریع سر صحبت را صمیمانه باز کردند و ...

جلسه بعد یک نفر اضافه شد، چقدر دلم نی خواست پشیمان بشود و برود. اما جلسه بعد و بعدترش مدام کلاس مهمان داشت و اضافه میشدیم و من مرتب سعی می کردن حلقه دوستی بین خودم و سه نفر اول را حفظ کنم. میلی به برقراری ارتباط با بقیه نداشتم. ولی در نهایت بعد از گذشت دو ماه و نیم با همه دوست هستم.

اینها به کنار، برگردیم سراغ مرضیه. دختری که سریع به هاطر حرفهاش توی دل خانم قاسمی جا باز کرد. از طرفی حس بی مهری که از طرف خانم قاسمی به من وارد میشد باعث میشد همیشه حالتی افسرده داشته باشم که چرا؟ مگر من چه ماری کردهام که به دل او ننشسته است.

عاقبت جلسه پیش با عزمی جزم که حتی اگر مربی حالش از من بهم بخورد هم من تحمل میکنم. تمام این یک سال یا بیشترش را. من میخواهم از مربی حرفهای یاد بگیرم. حالا من را دوست نداشته باشد فقط دلسردم میکند و از آنجایی که روحیه حساسی داشتم، مطمئن بودم باعث میشود این حرفه هم مانند چندتای دیگر کم کم ول بشود و من دوباره بیکار بنشینم توی خانه و استرس و دلنگرانی هم شروع بشود. پس قویی و بی هیچ حسرتی وارد کلاس شدم و با خودم گفتم اگر مربی مرا دوست ندارد بچهها که دارند. هرچند هنوز روی مرضیه و اینکه از من خوشش می آید یا نه شک داشتم.

مرضیه همان دخترک باهوش و با استعداد کلاس است که کارهایش مورد تحسین دائمی مربی هستند. تا اینکه امروز میان خندههای شادمانه و خرفهای رویا پردازانه مان یک آن مرضیه گفت (اصلا بیا کارهایمان را با هم انجام بدهیم، با هم برویم خرید و با هم برشکاری کنیم و مدلها عین هم)

یک ان از فرط ناباوری شوکه خیره شدم توی چشمهایش. مغزم حرفهایش شروع شد: مرضیه تو را دوست دارد که دلش میخواهد با تو کارش را شریک شود.

لبخند زدم و جواب مثبت دادم.

حالا دارم به این فکر میکنم که این مدت چقدر کمبود مخبت پیدا کردهام که محبت کردن تمام ادمهای شهر و بی محلی شان حالم را خوب و بد میکند. چقدر ضعیف شدهام.

اما باور کنید طعمش آنقدر دلچسب بود کسی که تو با تمام وجود تاییدش کنی بخواهد کارش و کارت یکی باشد.

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 7:26

صفحه بندی