حالا که خیالم راحت شده از سلامتیات، دوباره تا میزنمت، میپیچمت لای ترمه و برگ یاس رویت میچینم. میبوسمت و دوباره توی صندوق مغزم پنهانت میکنم.
روزهایی که خانه تکانی مغزم شروع میشود، از تمام کارهایم عقب میافتم.
حتی از زندگی کردن، حتی از نفس کشیدن، برای همین مدام آه میکشم و بغض توی گلویم مثل یویو بالا و پایین میرود و اشک توی چشمهایم حلقه میزند. این اشکهای لعنتی همیشه معادلاتم را بهم میریزند. از همه چیز عقب میافتم ولی اشکهایم از هیچ روزی عقب نمیافتند.
فصل انتظار...ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 25