معصومانه ۳

خرید بک لینک
بعد از عکس رنگی، راهی بهزیستی شدند. اداره پذیرش! قرار بود معصومه را ببینند. با این که حال هدی چندان خوب نبود اما تا آنجا را راه رفت. می خواست پف و قرمزی چشمهایش انجا پیدا نباشد.
خانم کرمی و باقری از دیدن هر دو لبخند زدند. خانم کرمی خوش و بشی با هدی کرد و نشستند. قرار شد بروند و دختری به اسم معصومه را ببینند. خانم کرمی پرونده معصومه را نشان خانم باقری داد و گفت: به خاطر این مورد بهتره بعدا تصمیم بگیرن.
و ریز خندید. به نظر هدی خنده قشنگی بود. دلنشین و از سر شیطنت.
گفتند بروید شیرخوارگاه نرجس، خانم سلیمانی بچه را نشانتان می دهد. دل توی دل هدی و مهدی نبود. زنگ در را زدند و وارد شیرخوارگاه شدند. مهدی قبول نکرد بشیند رو صندلی روبروی در میگفت اضطرابم بیشتر میشود. هدی ولی اضطراب صبح برایش جایی برای اضطراب حالا نگذاشته بود. از طرفی دوست داشت تا زمانی که معصومه برسدبه او با زبان صورت کمی با او حرف بزند. لبخندی! اشاره ای!
بعد از انتظار نه چندان طولانی، در باز شد و معصومه همراه یک زن که هدی احتمال داد مربی باشد امد سمتشان. مربی کم کم معصومه را داد دست هدی. کم کم با حرف و صحبت معصومه چسبیده به سینه به حرف آمد. هدی دلش نمی خواست از او جدا شود. به نظرش مدتش کوتاه بود. به مهدی گفته بود ببریمش نهار. یا پارک. ولی زمان موعود که رسید خانم سلیمانی گفت: خوب یلدا دیگه باید بره.
هدی تسلیم شد. اما معصومه به گریه افتاد. هدی قول داد باز هم برود ببینتش و هرگز نمی دانست تا دو ساعت دیگر معصومه قرار است جزءی از خانواده کوچکش باشد.


کار دادگاه که تمام شد تا شیرخوارگاه را پر کشید. کمی کار اداری داشتند و بعد دوباره رفتند شیرخوارگاه تا معصومه را تحویل بگیرند، دوباره همان سیکل صبح تکرار شد. این بار معصومه میلی برای رفتن به آغوش هدی نداشت. مربیان شیرخوارگاه موفق شدند معصومه را دست هدی بدهند. اما رفتارهای هدی کاملا مشخص بود که گیج و نابلد است. بالاخره معصومه تحویلشان شد.

وارد خانه که شدند هدی خود را زنی یافت که به ناگاه ازادی اش از او سلب شده. اگر در حالت عادی بعد از عکس رنگی به خانه باز میگشت مطمئنا کلی ناز می کرد و مهدی کلی نازش را می کشید. تا شب می خوابید و مهدی در آغوشش می گرفت و به خودش حق میداد که کلی گلهگی کند و یا دردهایش را تعریف کند. کمی بخوابد و بعد پتو پیچ برود و فیلم تماشا کند میان تصدق های مهدی. مدام خواهش خوراکی کند و مهدی همیشه مهربانش، سریع اجابت کند. اما حضور معصومه همه چیز را چرخانده بود. حالا خودش نقش مهدی را متقبل شده بود. تا همیشه باید ناز می کشید و به سرعت مستاصل شد. حضور فرزندان همسایه کمی فضای دلهره آور را التیام بخشید. همه چیز با حضور گرم مهدی و کودکان رنگ و بوی تازه ای گرفت. هرچند معصومه از آغوش هدی تکان نمی خورد لیکن صورت در هم رفته و مغمومش کم کم از هم باز شد و جایش را به لبخندهای بیشتر و بیشتر داد. اما همچنان اضطراب وجود معصومه را فراگرفته بود. هدی گیج بود، انگار خواب میدید. اصلا خدا خدا می کرد خواب باشد. چیزی در وجودش مانع از درک حقیقت می شد. کارهایی که به سرعت انجام گرفته بود او را از آمادگی روحی که همیشه برای انجام امورش در نظر گرفته بود بازداشته بود. رویاپردازی های او و مهدی در حد دیدار معصومه رفته بود نه بیشتر و حالا حضور معصومه ای که او هم شبیه هدی ترسیده و مغموم بود او را گیج کرده بود. لباسهایش را به هر ترفندی با کمی جابجایی معصومه عوض کرد. قدم بعدی وزن گیری بچه برای خرید پوشک بود. یادشان رفته بود از مربی سایز پوشک را بپرسند. با بازی بچه ها معصومه را هم وزن کردند. بچه ها که رفتند خانه خودشان، مهدی قرار شد برود دنبال پوشک. معصومه گفته بود دستشویی یا در واقع تنها جواب مثبت به سوالات بی سر و ته هدی را مثبت داده بود. توی دستشویی بعد از شستن معصومه، پوشک معصومه که عوض شد، نهار را سه نفره و با وجود حسی تازه خوردند. هدی کمی مادرانه سعی کرد کم غذا بخورد و شاید بعد از آغوشی که همیشه برای کودکان باز می بود این اولین حرکت مادرانه و نه از روی استیصالش بود. نهار را که خوردند هدی ناشیانه به معصومه گفت: مامان میشینی پیش بابایی، من برم دستشویی؟
جواب معصومه گریه بود. و استیصال دوباره هدی. اما بالاخره راهش را پیدا کرد. با کمک مهدی بازی ترتیب دادند و معصومه که سرگرم بازی شد هدی به دستشویی رفت. بیرون که آمد چشمهای معصومه سمتش دوان شد. چند دقیقه ای که هدی از حضور معصومه ناپیدی شده بود چندین بار مضطرب از مهدی پرسیده بود: مامان کجا رفت؟
و این اولین مکالمه مفهوم از طرف او بود. ارامش معصومه به هدی اجازه داد وضو بگیرد و نماز بخواند. کمی خانه را مرتب کند. و بعدش پدر و دختر را راضی کند کمی بخوابند. اینگونه شاید قوای تحلیل رفته اش کمی باز میگشت. معصومه سریع قبول کرد بخوابد. هدی دستش را دراز کرد و او را دعوت کرد روی دستش به خواب برود. معصومه روی بازوی هدی جاخوش کرد. اما هدی خوابش نمی برد. هضم اضافه شدن یک عضو جدید برای خانواده برایش سخت بود. خستگی امروز مضاف بر این بود و ترس اینکه خوابش ببرد و اتفاقی برای دخترک بیوفتد همه و همه خواب را مهمان چشمان خسته هدی نمی کرد. اما همین که مجبور نباشد حرفی بزند یا کاری کند نعمت بزرگی بود. چشمهایش را بست و به تمام عضلات بدنش استراحت داد. سرش درد می کرد. هنوز گیج بود. آن روز هماهنگی های لازم برای بیرون رفتن و خرید پوشاک و وسائل لازم برای معصومه با یک دوست انجام شد. معصومه به سرعت با بچه ها و خانمها خو میگرفت اما مردها هنوز خطر قرمزش بودند. علاقه اعضای خانواده مهدی به معصومه باعث شده بود هدی هم شاد باشد هم غمگین. حس پشیمانی نشسته بود پشت ذهن و قلبش و اجازه هر وفق شدنی را از هدی می گرفت. پایان روز سخت هدی یک شب سختتر بود، معصومه شب ناآرامی داشت. مرتب گریه می کرد و بهانه میگرفت. سرفه هایش هم مازاد برعلت، خواب را از چشمان هدی گرفته بود.
صبح روز بعد همه چیز عادی تر شروع شد.

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: معصومانه, نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:47

صفحه بندی