مصومانه

خرید بک لینک
الان باید ذوق داشته باشم... باید بدو بدو خانه و تر و تمیزتر بکنم. باید آواز بخوانم و برقصم اما سایه غم نشسته روی سرم...

مدام حالم بهم میخورد و دلم میپیچد. یک جایی خواندم فقط چهل روز مانده به محرم...

جگرم ترک ترک میشود. امتحان امسال چیست آقای من؟ امتحان پارسال که سخت بود. محرم شدم از نوحه سرایی برایت، محرم شدم از واویلا گفتن کنار بقیه عزادارانت. امسال تو را به جان شش ماهه ات محرومم نکن. مولا جان حواست هست چه سریع میگذرد زندگی پوچم؟ مهربان میگوید همین خیلی گذشته و برای من به طرفه العینی بوده... جگر من مدام شعله میکشد از درد و بغضی مدام چنگ می اندازد به گلویم. مرا چه شده؟ نمی دانم.

بغض رهایم نمیکند. دلم اشوب است. کسی قرار است بیاید که تنهایی را برایم ارزو بکند؟ یا نکند؟ نمیدانم... ولی کسی قرار است بیاید که دیگر تنعا نباشم و به یکباره تنها شوم. و حس من مملو از بیم و امید است. من سرشارم از احساساتی که گفتنش سودی ندارد اما بعدترها یادم میآید که گفتمشان.

یادم است عید امسال آنقدر التماس کردم و زجه زدم و پا کوبیدم که وقتی اشیانه ارزویم خراب شد مبهوت ماندم. جای گریه را کینه گرفت. امان از کینه. برای عید امسال هزار سال برگشتم عقب. هزار سال عقب ماندم از قافله عشق و کسی نمیدانست من چه پوستی میندازم روز و شب.

باید بلند شوم و بدو بدو کنم که قرار است فردا بیایند و من با افتخار بگویم بفرمایید این همان خانه ایست که ما با عشق بنا کردیم. با عشق در ان روزهایمان را سپری میکنیم. و با عشق معصومه زیبایمان را در اینجا شکوفا خواهیم کرد.

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: مصومانه, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:47

صفحه بندی