جانکم، من توانی ندارم! اما تو آنقدر توان داشتهای که مرا به اینجا کشاندهای...مرا آوردهای و درست روبروی خودت نگه داشته ای دست نیازت را دراز کردهای برای من و با آن نگاه معصومانهات خیره شده ای به من. من چه کنم؟ مادرت از همین حالا ضعیف است... مادرت می داند کارش درست است اما دلش برای بغض مادر که آن سوی تلفن نشسته توی گلویش، میگوید: هر چه تو بگویی...
کاش توانی داشتم بیشتر از همیشه... به بابا گفتم، گفتم بگذار رو در رو بگویم. که اگر بغض کرد بغلش کنم، با هم گریه کنیم از بی کسی این روزهایمان. که من و تو و او امروز بی کسترین آدم روی زمین هستیم به خاطر غربت دلهایمان. من بی تو، تو بی من، او از فکر غریبی دل من...
مادر می گوید می دانم چه می کشی و این حرف چنگ میزند توی قلبم. قلبم گواه میدهد که او بیشتر از من میداند کجا ایستادهام. اشک هایم می ماند بعد از تلفن. تو منتظر من هستی، من در انتظارت بی تاب و مادربزرگت دلنگران جفتمان.
چه کنم این روزها جانکم؟ تو پیش خدا بیشتر از من آبرو داری، دعایم کن نازکم.
دل شکسته دو مادر را دیدن سخت است. مادر بابایت بغض کرد و امیدواری داد که بچه خودتان را می توانید داشته باشید. مادر مادرت بغض کرد و گفت چرا عجله می کنید. می توانید بچه خودتان را داشته باشید.
آبرویم را بخر نزد خدایت و بگو دست یاریم را پس نزند. بگو قلبم توانی برای درد بزرگتر ندارد. من چشم امید بسته ام به حضور شیرینت، شیرینم.
چه برنامه که برای تو اماده نکردم توی ذهنم و چه لالایی ها که برایت نخواندم...
تو را به آبروی خودت پیش خدا آبرویم را بخر... تو را به نجواهایی که هر شب با خدا داری مرا هم دعا کن...
دعایم کن مادر... بیش از همیشه محتاج دعایت هستم...
فصل انتظار...ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 13