
یه حرف مونده توی دلممونده ته گلوم مونده و نمی دونم باید چکارش کنم؟ مطمئن هستم بار بعدی هم فقط خیره میشم به گل قالی و حرف نمیزنم. بغض میکنم. شاید هم احمقانه بخندم. اما حرفی نمیزنم. یه جلسه گذاشتیم با والدین مهربان، درباره یه مسئله پیش اومده که حل و فصلش کنیم. درباره فرزند خواندگی.... هر دو مخالف بودن و اصرار داشتن که میتونین فرزند خودتون رو داشته باشین. هر چی ما گفتیم این دوتا موضوع همدیگه رو نقض نمیکنه، اصرار کردن. پدر مهربان گفت: چرا تخمک اهدایی رو امتحان نمیکنین؟ تخمک اهدایی در رحم اجارهای. دن...
ادامه مطلب
چد روز پیش میان درد و اشک و ناله رفتیم بیمارستان. یک سرم و آمپول سرپایم کرد و سریع رفتیم دکتر. دکتر هم سونو نوشت و سونو معلوم کرد چندتا از فولیکولهای بازیگوشی کردهاند و جلوی راه تخمک ها را بسته اند و باد کردهاند و برای باز کردن دل گرفته ام بادکنک ساختهاند. دکتر میگوید تخمک هایت جان پاره کردن فولیکول را ندارند. ولی من باور دارم که فولیکولهای من جلوی راه تخمک را سد کرده اند و تخمک بیچاره ام کز کرده کنج فولیکول پر آب و منتظر است رضایت بدهد به پاره شدن. تا شاید یک شاهزاده سوار بر اسب تازان بیاید و ی...
ادامه مطلب