
اینجا کسی است که هوای تو را دارد... هوای تو پیچیده توی سرش، شبیه یک کلاف سردرگم... آخ.. آخ که دلم این روزها عجیب شاد و غمگین است.xa0...
ادامه مطلب
جدا از تمام دردناکهای این چند وقته، جدا از تمام غم انگیزترین لحظه هایی که گذراندم.جدا از تمام غصه هایی که تنها خدا شاهدش بوده... جدا از تمام اشکها و فریادهای پر شکوه... وقتی کودکی را در بغل مهربان میبینم دو حس یک آن به سراغم میآید: لبخند میزنم که چقدر بابا شدن به دستهای مردانه و صورت دلنشینش می...
ادامه مطلب
غمهایم میان آوار نگاهت جا مانده... میان آن لبخند سهمگین که عاشقانه به من میدوزی.. میان دوستت دارم های گاه و بیگاهت.. میان دست نوازشت.. میان دعاهای بیریا و عاشقانهات.. یک شب که خواب بودم همه را با برداشتهای و دفنش کردی. همان شب که ناله میکردم و تو تماشایم کردی، بغلم کردی، برایم آیة الکرسی خواندی و از معبودت برایم کرور کرور آرامش خواستی. به اندازه تمام شادیهای دنیا ممنون هستم. مهربانم همسرم همراهم.xa0...
ادامه مطلب
چد روز پیش میان درد و اشک و ناله رفتیم بیمارستان. یک سرم و آمپول سرپایم کرد و سریع رفتیم دکتر. دکتر هم سونو نوشت و سونو معلوم کرد چندتا از فولیکولهای بازیگوشی کردهاند و جلوی راه تخمک ها را بسته اند و باد کردهاند و برای باز کردن دل گرفته ام بادکنک ساختهاند. دکتر میگوید تخمک هایت جان پاره کردن فولیکول را ندارند. ولی من باور دارم که فولیکولهای من جلوی راه تخمک را سد کرده اند و تخمک بیچاره ام کز کرده کنج فولیکول پر آب و منتظر است رضایت بدهد به پاره شدن. تا شاید یک شاهزاده سوار بر اسب تازان بیاید و ی...
ادامه مطلب
قبل از آن که هر چیز باشم من یک زنم. همان موجودی که امام علی میگوید: همچون برگ گل هستم نه یک قهرمان. توان جنگیدن با زندگی را ندارم. میلی به تسلیم شدن در برابرناامیدی را هم. قلب تپنده یک خانهام. چراغ امید و لبخند یک مرد هستم. همان مردی که صبح به صبح برای قرص کردن دلم و آرامشم از خانه بیرون میزند و شب خسته از میدان نبرد برمیگردد خانه. روزهایی را گذراندهاند که تنها به یک فکر گذراندهام: فرزند!! و یادم رفت فرزند را برای چه میخواهم. شد هدفم و یادم رفت روزی که اسممان را کنار هم نوشتند و من و او شدیم ما ...
ادامه مطلب